پائیــــز ...
دارد تو را یادم میآورد و اینتنها یکی از وظایفِ بسیارِ پائیــــز است ..... + نوشته شده در سه شنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۹ساعت 17:23 توسط سمیرا فراهی |
هنوز تا متولد شدن مجالم هست ...
امشب هممثل هر سالدر این دقایق متفاوت ترین با همیشهکه دلشوره زيستنو هراسِ " من چه کرده ام "ضربان قلبم رامدیریت می کند ؛حالاکه همه ی فصل هاو همه ماهها و هفته هاو روزهاو شب ها رادر ذهنم ورق می زنندو من بايد پاسخ بدهمكه ثانيه هايم چگونه مردند ؛مدام این بیتدر ذهنم مرور می شود که:"مرا ببخش که می خواهم و ت...
تبعید ...
از دستهایمان بیرون رفتهایماز چشمهایمان .و همهچیزِ این خاك را كاویدهایم : ما به همراهِ آب و باد و خاك و آتشتبعیدِ این سیاره شدهایم ؛و اینجازیباترین جابرای تنهایي ست .....* شهرام شیدایی + نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۶ساعت 19:3 توسط سمیرا فراهی |
بگذار بگذریم ...
دستان مهربان شب های سرشار پاییز هیچ وقت از هدیه خالی نیست ... حتی وقتی که خودت به رکود و رخوت ایمان آورده باشی و نگاهت هیچ تفاوتی را انتظار نکشد . " بگذار بگذریم " دستاورد دقایق آبان دل نگران این روزهاست ... + نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۶ساعت 23:59 توسط سمیرا فراهی |
زمستان است ...
" مهدی اخوان ثالث " هم که باشی کار شاقی نکرده ای ؛ مگر آن که " زمستان " را سروده باشی ... و این تازه اول سرماست ..... + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۶ساعت 0:35 توسط سمیرا فراهی |
فال ...
شراب بیغش و ساقی خوش ، دو دام ره اندکه زیرکان جهان از کمندشان نرهندمن ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سیاههزار شکر که یاران شهر بیگنه اندجفا نه پیشه ی درویشی است و راهرویبیار باده که این سالکان نه مرد ره اندمبین حقیر گدایان عشق را کاین قومشهان بی کمر و خسروان بی کله اندبه هوش باش که هنگام باد استغناه...
حق با سکوت بود ...
گاهی سکوت معنی عجز و فرار نیست : حرمت نگاه داشته ای خاطرات را ..... + نوشته شده در دوشنبه چهارم دی ۱۳۹۶ساعت 23:33 توسط سمیرا فراهی |
جاده ...
وقتي كه جاده سمت تو پيچيدمن از سقوط و دره ترسيدموقتي رسيدي زير لب گفتممن خواب اين روزا رو ميديدم.مقصد تو بودي جاده ها راهوباحوصله سمت تو پيچيدنهمزاد روياي منن راها...خواب قدمهاي تورو ديدن.خواب تورو ديدن كه اينجوريهرجا كه ميري زير پاهاتناز راهها راه گريزي نيستراهاي عالم آشناهاتن....حكم فرار از جاده ي...
اما همیشه شعر پایان قصه نیست ...
قدیم ترها " شعر " برای خودش زلزله ای بود ... این روزها اما هیچ کس و هیچ چیز سر جای خودش نیست انگار ..... + نوشته شده در جمعه هشتم دی ۱۳۹۶ساعت 23:3 توسط سمیرا فراهی |
سکووووووووت ...
حرف ها که نگفتنی می شوند ... کلمات نوشته و مکتوب رسالتی بیشتر از آن چه که باید و می توانند پیدا می کنند . گاهی باید به واژه ها حق داد اگر خسته اند از انبوه حس هایی که در حرف حرفشان تا ابد نشکفته و نگفته مدفون می ماند . کاش یادمان بماند همیشه تمام جرقه های آتش زیر خاکستر محکوم به شعله ور شدن و جان گر...
تو را با هیچ کس مقایسه نمی کنم . چرا از خودت کمتر شده ای ؟؟؟
زخم ها که بهتر شدند ؛ درد و هق هق و باران که آرام گرفت ؛ طوفان که تمام شد ؛ می شود درها را باز کرد ؛ و قدم به مرور چیزهایی که هنوز مانده اند گذاشت . آن وقت است که خودت می مانی و حجم انبوهی از گرد و غبار. و داشته هایی که باید از میان خاک و خرده ها
زمستان ست ...
نفس را که کمی عمیق تر بکشی عطری سخت آشنا مثل قبل ترها مشام روح را آرام می کند این شب های انتهای پاییز همیشه سرشار من ... زمستان پشت در است . باشد که مهربان تر از مهر و آبان و آذر قدری با دل مداراتر ... و چمدان سنگین تری همراه آورده باشد .......
من پا نفرسودم ...
باد بهار و عطر اقاقی که از دقیقه های اردیبهشتت سرریز کند ؛ تعدیل تمام ابرهای چشم انتظار بارش مثل همیشه تنها و تنها نوشتن است . می دانم ..... بهار که به مدارا بگذرد ؛ می شود با ذهن آرام و مطمئن به تمام قلم ها و دفترهای جهان استراحت داد ......
پایان ...
خرداد امسال هم همان است که بوده ... دیروز و امروز بیشتر از تمام این روزها نیازمند سکوت است و مرور . به سوال های دو جوابه که مجال بدهی ذره ذره جلو می روند و زوایای خسته ی مغزت را به نوبت نابود می کنند . نمی دانم های این دقایق آن قدر زیاد است ؛ که